چرخه ی تلخ


چند شبی بود که خیلی درگیر بودم ، بابتِ خیلی از قضایا، تصور اینکه بازنده ام ، تصور اینکه یه شکستِ کاملم ، تصور اینکه زندگی دقیقا همون چیزی شد که نمیخواستم و حالا محکومم به ادامه دادنش ، تصور اینکه هیچ وقت قرار نیست به اون چیزی که میخوام برسم، ولی بالاخره گذروندمش … چون امروز به این نتیجه رسیدم که هنوزم میتونم روش کار کنم ، و هنوزم میتونم ادامه بدم ، همونطور که دارم ادامه میدم ، و هنوز تو مسیرم ، و یادِ اون حرفِ یکی از اساتیدم افتادم که میگف : درسته این درسارو دوست ندارید بخونید ولی اینجوری بهش نگاه کنید ، که اینا مسیرن، اینارو باید بخونید که نهایتا پاس شه و به اون درجه ای که میخواید برسید .

به هرحال، من انتخابمو خیلی وقت پیش کردم ، من زنده موندم ، و قرار نیست خودکشی کنم ، و قرار نیست حتی به این چیز بی ثمر فکر کنم ، پس کارمو انجام میدم همونطور که همیشه انجام دادم .

این ناامیدی ها هر از چند گاهی یقه منو میگیره، بخوای منطقی نگاه کنی ، بله ، خیلی از مسائلی که فکر میکنم درسته ، ولی تو ذهنم خیلی گسترششون میدم تا جایی که شب های متوالی ، خواب رو از چشمم می گیره، باعث تپش قلبم میشه ، از همه بدتر باعث میشه نتونم نفس بکشم ، و دقیقا بخاطر اینکه خفه نشم همیشه سعی میکنم خودمو اروم کنم . یادِ اون سکانسِ لاست افتادم ، که به ساویر گفتن اگه هیجان به خودش وارد کنه و ضربان قلبش از فلان قدر بالاتر بره، قلبش منفجر میشه و می میره ، منم تقریبا همونم .

و به این نتیجه رسیدم ، که خیلی از چیزارو القا میکنم ، هر چی باشه مطمعنم که یه شکستِ کامل نیستم .

پس درسته … به ندرت این امکان دم دستم بوده که بتونم با شخصی وقت بگذرونم که به چیزایی که من اهمیت میدم اهمیت بده ، اکثر اوقات وجه اشتراکی بین خودم و دایره ی ادم های اطرافم پیدا نمیکنم

اینجوریه که من به یه چیز اهمیت میدم و صبح تا شب روش وقت میذارم و درباره ش اطلاعات زیادی دارم و به نظر بقیه اون چیز بی اهمیته و دقیقا به نظر من هم دغدغه های اونا سطحیه . در کل بگم که عدم تفاهم در اغلب مواقع .

و درسته ، اون زندگی ایده ال دوره ی تینیجری به وقوع نپیوست ، در بعضی از زوایا همون چیزی به وقوع پیوست که مطمعن بودم خودکشی میکنم تا نذارم به وقوع بپیونده ، بنابراین در چند سال اخیر ، موضعم رو خیلی منعطف کردم و هروقت به چیزی فکر میکنم که ته دلم میگم : هرگز نمیذارم اتفاق بیفته ، یک ندای درونی دیگه ای تو وجودم میخنده و میگه که : پس اون چیزی که تو مرحله ی بعد قراره اتفاق بیفته رو پیدا کردی .

درسته … من قبول دارم که اغلب اوقات تو ذهنمم … ولی هاوکینگ و انیشتین هم همینطوری بودن و این سبک زندگی ، ممانعتی در دستاوردهاشون ایجاد نکردن . من یه نویسنده ام بیشتر، و نویسنده ها درون مغزشون زندگی میکنن و نهایتا اون رو می نویسن.

وقتی در اقلیتی ، و زندگی میکنی بینِ اکثریت ، خب همیشه چالش هایی داری، اقلیت منظورم همین عدم تفاهم و اینجور چیزاست . بیشترشم به خاطر اینه که خودمو دقیقا تو جاهایی وارد میکنم که ادمایی با تایپ شخصیتی من اصلا نیستن .

منطقیش اینه که خب طبیعتا آدمی که مثل منه ، اونم دقیقا مثل خودم که نمیرم ارتباط بگیرم ، نمیاد ارتباط بگیره و اینجوری میشه که هیچ وقت ارتباطی برقرار نمیشه : /

به هرحال، نکته ای که میخوام بگم اینه که من دارم ادامه میدم ، و قرار نیست خودمو دار بزنم ، زندگی بشری تلخ و سرده … و منم دقیقا تو همین چرخه ام .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.