مریم ــــــــــــــــــــــــــ قسمت دهم


روزها همچنان می گذشت طبق روال گذشته موسی صبح برای پیدا کردن کاری از خانه خارج میشد و اگر کاری موقت هم پیدا میشد شب به خانه بر می گشت. ولی بیشتر روزها بیکار بود و این مسئله وضعیت اقتصادی خانواده را سخت کرده بود. مریم دوباره به فکر افتاد که خودش دست به کار شود و کاری برای شوهرش پیدا کند. به همین خاطر هر گاه از خانه خارج می شد به هر جایی که می رفت تمام مشاغل را بررسی می کرد تا ببیند کدام کار با روحیات موسی و البته با مقدار پس انداز خودش هماهنگ تر است. تا اینکه یک روز که از حرم بر میگشت در فلکه طبرسی چشمش به تعدادی گاری میوه افتاد که هر روز هنگام غروب آنجا جمع می شدند و میوه هایی که در طول روز در کوچه ها نفروخته بودند در آنجا به زائران امام رضا علیه السلام می فروختند. با خودش گفت این کار خوبی است هم برای خودمان کار میکنیم و هم با سرمایه ما مطابقت دارد. جلو رفت و از یکی از فروشنده ها که پیر مرد خوبی دیده می شد پرسید: ببخشید عمو جان قیمت این گاری چنده؟ پیر مرد که از سؤال مریم تعجب کرده بود گفت: منظورت تمام میوه ها است؟ مریم که فهمیده بود اشتباهی سوال کرده با خجالت سوالش را اصلاح کرد و دوباره پرسید: نه منظورم خود گاریه، این گاری ها رو کجا میفروشن، قیمتش چنده؟ آخه میخوام برای شوهرم یه دونه بخرم شاید اینجوری یه کاری داشته باشه. پیر مرد پرسید؛ تا حالا میوه فروخته؟ مریم گفت: نه ولی همه جور کاری کرده شاید این کار رو هم بتونه انجام بده. میوه فروش دوره گرد که آدم خوبی بود گفت: کار که هیچ کاری آسون نیست ولی میوه فروشی یه کم ظرافت داره. اگه نتونی میوه هاتو به موقع بفروشی خراب میشه و همه اش ضرر میکنه بهتره با سیب زمینی و پیاز شروع کنه، اینجوری اگه نتونه جنسش رو بفروشه لااقل خراب نمیشه. یه چند روزی میتونه با همون جنس بچرخه. گاری هم نمیخواد بره نو بخره، من یه نفر رو میشناسم یه گاری دست دوم تر و تمیز داره که میخواد بفروشه. فردا همین موقع بیا تا باهاش صحبت کنم، شوهرتم بیار تا اگه قرار شد گاری رو بخرین اون باشه تا گاری رو ببره. مریم خوشحال از اینکه توانسته برای شوهرش کار خوبی پیدا کند جواد را بغل کرد و به سمت خانه راه افتاد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.